قاصدک خیال من

۱ مطلب با موضوع «خواستگار» ثبت شده است

پایان قصه لبخند

يكشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۰۹ ب.ظ

حالم خیلی بد بود یعنی گاهی خوب بود گاهی بد؛گاهی تو اوج خوشی بودم گاهی با سر زمین میخوردم تصمیم گرفتم آخرین بازمانده غرورم رو به پاش بریزم شاید دلش به عشقم سبز شد ، اما فایده ای نداشت جز اینکه حال بدم رو بدتر کنه فایده ای نداشت . نوشتن خاطرات هم دردی درمون نمیکرد بلکه یادآوریش نمکی بود رو زخم دلم..تصمیم گرفتم برم پیش یه مشاور تو دانشگاه خودمون خیلی وقت بود دنبال بهونه بودم شاید ضعف تو درسام بهونه خوبی بود بالاخره بعد کلی کلنجار رفتن با خودم دلم رو به دریا زدم و ازش وقت گرفتم . وقتی نشستم روبه روش زبونم بند اومده بود نمیدونستم باید از کجا شروع کنم و درباره چی حرف بزنم طوری باهام حرف میزد که انگار خیلی ساله باهم دوستیم .نگاهش رنگ آرامش داشت از بهونه ام شروع کردم تا دعواهام با مامان و ازدواجم و ماجرای م ه د ی... حرفاش کلی آرومم کردم احساس میکردم به زندگی برگشتم مثل مرده ای که یه آن زنده میشه و معجزه رخ میده ...احساس میکردم شادترین آدم دنیا هستم ...
یه مدت بود با یه کانالی تو تلگرام عضو شده بودم یه کانال  مذهبی به اسم :دوستداران آیت الله حق شناس
درباره چله زیارت عاشورا مطلب زیاد میذاشت ؛به دلم افتاده بود یه بار هم که شده امتحانش کنم
سه تا حاجت داشتم اولیش خوب شدن غریبه و اخریش هم ازدواجم بود.وسطای خرداد بود شروع کردم به خوندن. اولش سخت بود ولی حال خوبی که بهم میداد باعث میشد ادامه اش بدم ...
شانزده یا هفده روز از شروع ختم میگذشت ، زن عمو کوچیکه قرار بود آش نذری بپزه ازم خواسته بود زودتر برم کمکش ، وقتی داخل خونه شدم مامانش و دخترداییش به احترامم بلند شدن باهام روبوسی کردن، مامان زن عمو رو زیاد دیده بودم اما دختردایی رو اولین بار بود که میدیدم با اینکه منو دورادور میشناخت اما طوری باهام روبوسی و احوال پرسی میکرد که انگار سالهاست همدیگر رو میشناسیم ته دلم گفتم چه زن مهربون و با شخصیتی ... .
فردای همون سر نماز بودم که از حرفای یواشکی مامان و بابا فهمیدم قراره برام خواستگار بیاد، از اون طرفم داداشم شاد و شنگول پرید تو اتاق و گفت زود باش داره مهمون میاد. دیگه اونقدر استرس گرفته بودم که نفهمیدم نمازم رو چطوری تموم کردم .

مامان گفت همون خانوم دیروزی ازت خوشش اومده ، گر گرفتم یادم اومد دیروز ته دلم گفته بودم چه زن مهربون و باشخصیتی، کاش یه روز همچین مادرشوهری داشته باشم.
وقتی اولین بار دیدمش یه پیراهن آبی و یه شلوار مشکی تنش بود سرش رو انداخته بود پایین و اصلا نگاه نمیکرد. دوتا خواهراش بودن با مادرش و شوهر خواهرش و خودش به همراه زن عموم با یه جعبه شیرینی...اومده بودن برای آشنایی اما نمیدونم چیشد که موضوع جدی شد و گفتن برین تو اتاق حرف بزنین...

وقتی تو قیافش دقیق شدم حس کردم ازم کوچیکتره با خودم گفتم الان که سنش رو بگه ضایع میشی لبخند خانوم اما برام مهم نبود چون میدونستم که ایشون هم میره که به خواستگارای قبلی بپیونده و فراموش بشه...

هردومون مکث کرده بودیم و منتظر بودیم اون یکی حرف بزنه تا اینکه سکوت رو شکست زبونش بند اومده بود و با لکنت حرف میزدمد از خودش میگفت از کارش ، اولین سوالی که ازش پرسیدم سنش بود گفت 24 سالشه، ازم بزرگتر بود اما قیافش کوچیکتر نشون میداد ... اونقدر لکنت داشت که حرفاشو نمیفهمیدم وقتی برداشت های خودم رو از حرفاش بهش میگفتم میگفت بله منظورم همین بود.

وقتی باهام حرف میزد و از چیزایی میگفت که ازشون خوشش میاد یا بدش ، احساس میکردم داره ناگفته های خودم رو بهم میگه ...

خیلی راجبش فکر کردم نه تنها هیچ عیبی نداشت بلکه همونی بودکه میخواستم تنها مشکلم لکنتش بود که فهمیدم اونم بخاطر خجالتی بودنش هست، وقتی تو جلسه دوم باباش به بابا گفت که پسرشون هیچی از مال دنیا نداره جز یه تن سالم ، از صداقتشون خیلی خوشم اومد ، مال دنیا در قابل صداقت و شخصیت اینا چه ارزشی داشت؟ وقتی اونقدر نجیب بود که مثل خواستگارای دیگه موقع حرف زدن تو چشام زل نزنه وقتی اونقدر با شخصیت بودن که هیچ دروغی تو حرفا و گفتارشون نبود دلیلی برا نه گفتن نبود.

همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد اواسط ماه رمضون ،سوم تیر ماه عقد کردیم .

حالا شدیم تنها بهونه زندگی هم ، چند روز پیش با کلی خجالت بهم گفت که دوسم داره

اونم مثل من یه قصه تلخ تو زندگیش داره ...به هم قول دادیم هیچوقت به همدیگه دروغ نگیم و خیانت نکنیم .


نمیدونم اینو گفتم یا نه شنیدم رباب -همون زنی که باعث شد من و غریبه بهم نزدیک بشیم - از شوهرش طلاق گرفته شنیدم اعتیاد داره ، بابای پری هم زندانه به یه جرم سنگین ، پست پایین نظری بود که م ه د ی تو وبلاگم برام گذاشته بود که حذفش کردم بهش نگفتم ازدواج کردم ولی گفتم که قراره ازدواج کنم ، دلیل برگشتن دوباره اش هم این بود که فکر میکرد با کسی دوست شدم هه ... وقتی گفتم خواستگار خوبی دارم انگار ناراحت شد گفت میدونستم یکی بهتر از من رو پیدا کردی یه مرد خوب...گفت قرص رو ترک نکرده ...برام آرزوی موفقیت کرد ازش خواستم دیگه مزاحمم نشه.خوشحال بودم که ایندفعه من بودم که مثل خودش سنگدل شده بودم.


اینم پایان قصه لبخند

زندگیتون پر از بهونه های شاد

  • لبخنــــツ ـــد