قاصدک خیال من

۸۲ مطلب با موضوع «لبخند نامه» ثبت شده است

وطنم پاره ی تنم...!!!!

يكشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۳۲ ب.ظ
دوماه پیش رفته برا کار بهش گفتن تعطیلاته عیده فعلا کار نیست...

بالاخره بعد دوماه و نیم تونسته یه کار پیدا کنه
طرف زنگ زده گفته پاشو بیا، لباس کار هم بیار مشغول شو
سه روز نگذشته بهش گفتن ماه رمضونه و فعلا کار نیست...
نمیدونم این اوضاع تا کی ادامه پیدا میکنه...


  • لبخنــــツ ـــد

مرد کوچک من

پنجشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۲۵ ب.ظ

بااینکه کمتر تو وجودم حس ات میکنم و

حتی گاهی وقتا در تنگناهای زندگی ام آرزوی نیامدنت رو کردم

ولی مرد کوچک مادر..

آنقدر برایم عزیزی که حتی با تصور دستان کوچک ولی مردانه ات قند در دلم آب میشود و

آرزوی در آغوش گرفتنت شیرین ترین قصه ی زندگی ام میشود.


  • لبخنــــツ ـــد

یه تشکر هم بکنم از...

پنجشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۰۱ ب.ظ

الان بیشتر از دوماهه که بیکاریم هرجا میریم یا پارتی میخوان یا خانومارو استخدام میکنن یا حقوق اش کمه...

خیلی ممنون از آقایونی که از کار کردن خانوما استقبال کردن و ...

چند وقت دیگه مردا باید بشینن کنج خونه زن ها بهشون پول تو جیبی بدن

خیلی ممنون آقای رئیس جمهور



  • لبخنــــツ ـــد

سالی که نکوست از بهارش پیداست

يكشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۱۹ ب.ظ

وقتی دم عیدی از کار بیکار میشی و نمیدونی تا کی قراره با 150 هزار تومن سر کنی...

آقایونی که میگن اشتغال زایی کردیم و کار ایجاد کردیم واسه جوونا لطفا بیان آدرس یه جایی رو بدن که اونجا کار ایجاد کردن

...لعنتی کو کاری که ازش حرف میزنی



  • لبخنــــツ ـــد

خیلی حرص خوردم

خیلی سرش داد زدم

خیلی اعصابم رو خورد کردم

چند روز خونه مامانم موندیم، خونه مامانش موندیم

نتونستم پامو تو خونه خودم بذارم

صدای دعواشون هنوز تو گوشم بود،

 صدای رفتن و اومدناشون،

 صدای در کوبیدناشون،

 صداهای عجیب غریبی که هرشب از ساعت 12 شروع میشد و تا صبح ادامه داشت،

حتی یه بار به سرم زد برم یواشکی کارآگاه بازی کنم یا حتی به پلیس زنگ بزنم...

که بعدا کاشف به عمل اومد که تو کف خونه فرش و موکت میشستن و

 سقف خونه ما نم داده بود و گچ اش مثل برف رو فرش می نشست...

خیلی دنبال خونه گشتیم و هرچی بیشتر گشتیم کمتر پیدا کردیم ناامید شدم

و درست همون لحظه های آخر خدا باز هم بهمون لبخند زد

تو اوج تاریکی و لحظه های ناامیدی شب سیاهم سپیدِ سپید شد ...

خونمون رو دوس دارم

این اولین باری هست که از حرف دیگران نترسیدم و پای تصمیم موندم و پافشاری کردم

تو همه این اتفاقا دوتا چیز گران بها به دست آوردم

یکی اینکه تو هیچ چیز و هیچ کاری از هیچ کس هیچ انتظاری نداشته باشم.

یکی هم اینکه ندونسته کسی رو قضاوت نکنم.

  • لبخنــــツ ـــد

129...

پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۴۹ ب.ظ

لبخندهای مردونه اش تنها دلخوشی زندگیمه

دوسش دارم، دوسم داره اما به قول خودش زندگیمون با روزای نامزدی هیچ فرقی نکرده...

 یه روز خونه مامانم؛ یه روز خونه مامانش...

 تو این فاصله اگه وقت کنیم یه سر هم به خونه خودمون میزنیم...

خونه که نه اگه بگم خوابگاه بهتره تا خونه...

دیگه از اعصاب خوردی گذشته کار من ...

زندگی این روزام پر شده از کاشکی های الکی که حالا حالاها برآورده نمیشن...

خونه ای که توش آرامشت گم بشه خونه نیست...

خونه ای که همسایه طبقه بالاتون توش ش ی ش ه بکشه و با زنش دعوا بکنه و شیشه بُر کوچه بغلی از سر و صدای اونا بیاد در خونه رو بزنه و بگه بخاطر لبخند که با باباش یه روزی همکار بودم اومدم تو این خونه که این دختر نترسه ...


و تو ایمان بیاری به معجزه آیه الکرسی که هر صبح بعد رفتن همسرت میخونی ...

  • لبخنــــツ ـــد

128...

جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۲۴ ب.ظ

دارم مادر میشم :)


همین....

  • لبخنــــツ ـــد

126...

دوشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۵۱ ب.ظ

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود

تا دلم، باز دلم، باز دلم، دل بشود



پی نوشت: امروز از یه تصادف جان سالم به در بردیم واقعا مثل معجزه بود...

  • لبخنــــツ ـــد

زیر یه سقف

چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۴۹ ب.ظ

ده روز از عروسیمون که بابام برامون گرفته بود گذشت

و سفر رامسر که با همه اتفاقات خوش و ناخوش سنجاق شد به اولین خاطرات زندگی دونفرمون

و تبخالی که گوشه لبم خودنمایی میکنه یادگار ماه عسلمون



زندگیتون به طعم عسل ^___________^

  • لبخنــــツ ـــد

122...

جمعه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۳۴ ب.ظ

بخاطر فوت مادربزرگ آقایی عروسی کنسل شد و قرار شد یکشنبه همین هفته یه حنابندون بگیریم و بریم سر خونه زندگیمون و بعدشم هم مسافرت... همه چی دوباره بهم ریخته... آرزوهای قشنگی که برا عروسیمون داشتم همه بر باد رفت از یه طرف هم با خودم میگم لابد یه خیری تو کار بوده، تو اون چند وقت حرف عروسی که میشد بلافاصله صبر میومد حتی وقتی میخواستم لباس عروس پرو کنم باز صبر اومد... بازم یه نشونه  از طرف خدا...

صبر... صبــــر و باز هم صبـــــــــــــــر

  • لبخنــــツ ـــد