قاصدک خیال من

۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

شنبه بعد از کلاس که اومدم خونه رفتیم دکتر
چندوقتی بود مریض بودم
دکتر بعد از معاینه ازم پرسید:هیچ احساس خستگی نمیکنی؟
گفتم:چرا وقتی زیاد راه میرم یا حرف میزنم نفسم بند میاد..
گفت قلب ات خیلی ضعیف کار میکنه باید بنویسم برا اکو..
از مطب که اومدیم بیرون یهو زدم زیر خنده..
بابا با تعجب میگه چیشد؟چی گفت دکتر؟؟
میگم هیچی گفت باید قلبتو عوض کنی داره ازکار میفته...
میگه:جدی چی گفت؟؟
بعدش مامان براش توضیح میده..
از داروخونه داروهامو که میگیریم میاییم بیرون یه نگاه به اونور خیابون میکنم و میگم:
بابا؟؟؟؟اینطرفا یه دکه بود!؟؟کوش نمیبینمش؟؟؟؟؟
بابا باشوخی میگه :حالا دیگه نیست جمعش کردن..
یه دفعه یه تاکسی نمیدونم از کجا پیداش میشه و جلو پامون ترمز میکنه..
دکه رو میبینم با خوشحالی به بابا میگم شما همین جا باشین من یدونه خانواده سبز بگیرم بیام
بابا میگه شما سوار بشین من خودم میخرم
با مامان سوار تاکسی میشم یه دفعه ترس برم میداره با خودم میگم نکنه یدفعه راننده گازشو بگیره بره ؟؟
سرمو برمیگردونم عقب میبینم بابا داره میاد..
مامان میگه خوب با زبونت همه رو خام میکنیااا..
میخندم و مجله رو از دست بابا میگیرم ..چه بویی داره
من عاشق بوی کاغذم..
تا خونه سرمو باهاش گرم میکنم...
کمدم پر از دفتر و کاغذه هروقت دلم میگیره میرم در کمدمو باز میکنم و
میشینم جلو کمدم و زل میزنم بهش
یا با دفتر و کتابام ور میرم بعدش خود به خود حالم خوب میشه
اصلا اینکار یکی از دل خوشی هامه..
اونروز رفتیم فرودگاه برا بدرقه ی حاجی ها...
یه بوفه ی کتاب بود.همش دل دل میکردم یکی رو پیدا کنم برم اونجا
تااینکه یه خانومه خم شده در گوشم میگه دخترم میخواد بره اونجا میای شما هم؟؟؟؟
انگار دنیا رو بهم داده باشن..میگم آره اتفاقا دنبال یکی میگشتم برم ..
بعدش سه تایی رفتیم داخل و بعد کلی گشتن بین کتابا یکیشو خریدم اومدم بیرون
عمو و بابا میخندن بابا میگه بازم کتاب؟؟
میگم آره دیگه خو حوصله ام سر رفت اینجا
بعدش اومدم پیش مامان..میگه کجا غیبت زد؟؟
کتابو نشونش میدم دیگه پیش زن عموم هیچی نگفت...خخخ.....
اومدیم خونه میگم به خدا من ازدواج کنم فقط ماهی دوتا مجله مهرم میکنم و دیگر هیچ....
بابا هم میخنده
بعلهههه همچین دختر قانعی ام من......

لبخنــــツ ـــد
۱۱ اسفند ۹۳ ، ۱۸:۲۷ موافقین ۱ مخالفین ۰